واقعه‌ی هلاکت و بربادی خاندان شاهی ایران

در حديث آمده است: «أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بَعَثَ بِكِتَابِهِ رَجُلًا وَأَمَرَهُ أَنْ يَدْفَعَهُ إِلَىٰ عَظِيمِ الْبَحْرَيْنِ فَدَفَعَهُ عَظِيمُ الْبَحْرَيْنِ إِلَىٰ كِسْرَى، فَلَمَّا قَرَأَهُ مَزَّقَهُ، فَحَسِبْتُ أَنَّ ابْنَ الْمُسَيَّبِ قَالَ: فَدَعَا عَلَيْهِمْ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَنْ يُمَزَّقُوا كُلَّ مُمَزَّقٍ.» (بخاري: ٦٤)

ترجمه: حضرت ابن عباس رضي الله عنه مي‌فرمايد: رسول الله صلى الله عليه وسلم نامه‌ي خود را با شخصي فرستاد که آن را به حاکم بحرين برساند و حاکم بحرين آن را به کسرى (شاه ايران) برساند. هگامي که او نامه را خواند، آن را پاره کرد. راوي مي‌گويد: به گمانم ابن مسيب گفت: وقتي آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم از اين واقعه اطلاع يافت، دعا فرمود که آنان تکه و پاره شوند.

پادشاه ايران، خسروپرويز هرمز بن نوشيروان، نامه‌ي مبارک پيامبر اکرم صلى الله عليه وسلم را پاره کرده بود؛ زيرا خشمگين شده بود که چرا در سرلوحه‌ي نامه، نخست نام پيامبر صلى الله عليه وسلم نوشته شده است و باز هم اين جرأت نامبرده را کسي ديگر نکرده بود و از طرف ديگر در علم ازلي حق تعالى طي شده بود که در سزاي گستاخي او با نامه‌ي گرامي آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم خاندان شاهي‌اش برباد گردد؛ چنان‌که وقتي به آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم خبر اين گستاخي رسيد، فوراً فرمود که: «سلطنت بزرگ و وسيع اين گستاخ پاره پاره خواهد شد»، و چنين هم شد.

خسروپرويز تنها بر پاره کردن نامه‌ي آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم اکتفا نکرد، بلکه – موافق به روايت امام زهري – به باذان، پادشاه يمن که تحت فرمانش بود، نامه‌اي نوشت که به من اطلاع رسيده که شخصي از قريش ادعاي پيامبري مي‌کند؛ تو برو و از او توبه بگير، اگر توبه نمود چه بهتر وگرنه سرِ او را پيش من بفرست. باذان آن نامه را به محضر آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم فرستاد؛ آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم در جواب نوشت: «حق تعالى به من خبر قتل کسرى را داده است که در فلان ماه و فلان تاريخ خواهد مرد.» نامه‌ي آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم به باذان رسيد، او گفت: در واقع اين پيامبر است، پس سخن او حتماً درست خواهد شد. چنان‌که عيناً در همان روز کسرى کشته شد و مطابق به قول پيامبر صلى الله عليه وسلم وقتي که خبر قتل کسرى به باذان رسيد، با همراهانش که جزو لشکر ايران بودند، به اسلام مشرف گرديدند و اسلام خود را به اطلاع آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم  رسانيدند.

در روايت ابن سعد چنين آمده است که وقتي کسرى نامه‌ي مبارک را پاره کرد، به باذان، استاندار يمن، حکم داد که از طرف خود دو نفر بهادر را به حجاز بفرستد که شرح حال درستي از مدعي نبوت را بياورند. باذان مدارالمهام خاص خود و شخص ديگري را نامه‌اي داد و به خدمت آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم فرستاد. آنان به مدينه رسيدند و نامه را به آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم تقديم کردند، اما بنابر رعب و جلال نبوت لرزه بر اندام شدند. آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم لبخندي زد و هر دو را به اسلام دعوت داد و فرمود: از طرف من اين خبر را به آقاي خود برسانيد که ربِّ من، ربِّ او کسرى را در اين شب بعد از گذشت سه ربع به هلاکت رسانيد و اين شب سه‌شنبه دهم جمادى الأولى بود. اين چنين بر حسب تقدير و مشيت الهي پسر پرويز به نام شيرويه پدر را به قتل رسانيد. (عمدة القاري: ١/١٤٠)

سبب ظاهري آن چنين بود که شيرويه عاشق بر نامادريش شد و براي رسيدن به او چنين تدبيري به کار برد که پدر بکشد. پدرش هم به گونه‌اي پي برده بود که او سوء قصدي دارد، لذا تدبيري به کار برد که در داروخانه‌ي شاهي خويش جعبه‌اي را پر از سم کرد و رويَش نوشت که اکسير نيروي باه است تا پس از او پسرش آن را به کار ببرد. که شيرويه بعد از قتل پدر به داروخانه‌ي ويژه‌ي شاهي رفت و آن جعبه را ديد و با خواندن پوسترش شاد شد و سم‌ها را سركشيد و فوراً مُرد.

سپس زمام حکومت به دخترش سپرده شد که نتوانست آن را کنترل کند و تا زمان  خلافت حضرت عثمان رضي الله عنه کل سلطنت عظيم الشأن خاندان ساساني تباه گشت. يزدگرد، آخرين تاجدار سلطنت فارس در بيابان‌ها پنهان مي‌شد و کسي او را نمي‌شناخت. روزي با نقابي که پوشيده بود و گذر اوقات مي‌کرد، دستگير شده به قتل رسيد.

به ظاهر هر دو واقعه‌ي بالا درست‌اند، شايد واقعه از اين قرار باشد که کسرى نخست تحت تأثير خشم شديدش قرار گرفت و به باذان دستور داد، شخصاً برود و از آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم بازپرسي کند و آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم به قاصد باذان خبر قتل کسرى را اعلام داشت که در فلان ماه و روز پيش مي‌آيد. سپس کسرى با خونسردي فکر نمود که اوضاع و احوال آن‌حضرت صلى الله عليه وسلم را دريابد، لذا مجدداً به باذان نوشت و آن گاه باذان دوباره قاصد فرستاد و او در همان روزي به مدينه رسيد که خسروپرويز به قتل رسيده بود. والله أعلم وعلمه أتم، سبحانه وتعالىٰ وهو الذي يغيِّر ولا يغيَّر.

أنوارالباري/ ترجمه مولانا حسين پور

همچنین ببینید

چگونگی آمدن وحی

2ـ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ يُوسُفَ، قَالَ: أَخْبَرَنَا مَالِكٌ، عَنْ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ، عَنْ أَبِيهِ، …